نه توی عشق و کین تعزیهداران ( رمان )
داراب تیغهی کارد را تا نیمه در خاک نشاند، کُنده بر گُردهی گوسفند قربانی زد و فریاد کشید: «اللهُ اکبر، گوله سرد کنی بچه، کجایی سیدال؟»
سیدال به آسمان نگاه میکرد. شن مانده از توفان شامگاه ذره ذره بر سر شهر میبارید. آسمان چندان گرفته بود و کدر که خورشید به سختی دیده میشد تا چه رسد به سواری که قرار بود با جرقهی نوری بلند شود و در پلکبرهمنهادنی مشرق و مغرب را طی کند و به جای چشمسبز گوسفند دیگری بیاورد. این را مُرو گفته بود. بعد اضافه کرده بود: «خدا هر کاری بخواهد میکند. هر کاری! اگر بخواهد دلدلسواری را میفرستد و همانوقت که کارد بر گردن چشمسبز نهادهاند نجاتش میدهد؟»
ــ «یعنی میآید؟»
ــ «نیتت را صاف کن و هفت رکعت نماز بخوان. میخواهی من به جایت میخوانم. من جد دارم. دعایم کاریتر است.»
هفت تشتک سر کوکاکولایش را هدیهی دعا به مُرو داده بود و حالا در انتظار آمدن دُلدُلسوار چنان غرق آسمان شده بود که صدای داراب را نشنید...
کتابخانه ایی بزرگ با حجمی کوچک که همیشه همراه شماست.