اعلان عشق در باكو ( رمان )
من كتابهايي را تا كلّه ي سحر خوانده ام كه بعد ها هرجا سرك كشيده ام آنها را نيافته ام . كتابهايي كه در رَحِم هاي شكافته ي مادران ، جنين هاي مرده و خونين در دستهاشان مي فشردند و من بي هيچ درنگي در چهره ي كبود آنها ،فقط كتابها را از چنگشان در مي آوردم و در سردابه ي تاريك ِ حياطِ پيرِ خانه يِ مان كه زير موزائيك هاي شكسته و بي رنگ و رو نهان بود ، پنهان مي كردم . در آن سرداب كوزه هايي بودند پر از پنير هاي ييلاقي تازه ، كه مادر با سنگ بر سرشان مي كوبيد و وقتي حسابي خرد و خمير مي شدند ، در كفن هاي سفيد مي پيچيد تا آبشان گرفته شود و بعد به زور و فشار در كوزه ها مي چپاند كه قُوتِ زمستانمان باشد .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 1:34 توسط Farid
|
کتابخانه ایی بزرگ با حجمی کوچک که همیشه همراه شماست.