عارفی در پاریس ( رمان )
" مجيد تنهاست. مجيد در بستر دختری تنهاست. وقتی او را در آغوش میفشرد، گمان میبرد که عصارهی هستی در آن لحظه خلاصه شده است. زمان متوقف میشود و تنهايی او مطلق. لذت و بهت در هم میآميزند تا او دريابد آزادی آنجا تجربه میشود که وجود حس نشود. چشمهايش را باز میکند. از پنجره نسيم ملايمی به اتاق نيمه تاريک میوزد... "
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر ۱۳۸۷ ساعت 22:32 توسط Farid
|
کتابخانه ایی بزرگ با حجمی کوچک که همیشه همراه شماست.