" مجيد تنهاست. مجيد در بستر دختری تنهاست. وقتی او را در آغوش می‌فشرد، گمان می‌برد که عصاره‌ی هستی در آن لحظه خلاصه شده است. زمان متوقف می‌شود و تنهايی او مطلق. لذت و بهت در هم می‌آميزند تا او دريابد آزادی آنجا تجربه می‌شود که وجود حس نشود. چشم‌هايش را باز می‌کند. از پنجره نسيم ملايمی به اتاق نيمه تاريک می‌وزد... "