مارمولک ها هم غصه میخورند ( رمان )
دکتر پرویز رجبی
" آن روز در پیاده رو رستوران هیستوری در خیابان سن کترین مونترال قهوه میخوردم و سیگار میکشیدم و از حضور بدون واهمۀ پرندهها لذت میبردم و به یاد مارمولکهای آزاد اتاق خودم در تهران افتاده بودم، که ناگهان یک خانمی ایرانی که همراهم بود سؤال غریبی کرد که برایش پاسخ قانع کنندهای نداشتم..."
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 22:30 توسط Farid
|
دانلود
کتابخانه ایی بزرگ با حجمی کوچک که همیشه همراه شماست.